یارِ من هست که اندوهِ دلم کم بشود...
(2/5/96)
دیروز ارتباط مون تلفنی و پیامکی بود. بیرون نرفتیم.
یار می گه صحبت و صحبت و صحبت...می گه بیا با هم حرف بزنیم.
میگه ممکنه با حرف زدن حالِ آدمه خوب نشه اما با حرف نزدن قطعا حالش بدتر میشه...
همسر میگه همیشه از هیجانها و احساسات منفی و مثبتت برام حرف بزن.
میگه نذار هیچوقت حرفی تو دلت بمونه. میگه هیجانی که ناگفته باقی بمونه باروته. انبار میشه و انبار میشه و عاقبت یه روزی انفجارش هم تو رو میسوزونه و هم منو و هم آشیانه مونو.
یار میگه بیا حواسمون به رابطمون باشه.
هر روز و هر روز از من تشکر میکنه واسه صریح بودنم، واسه شفاف بودنم واسه مبهم نبودنم...
یار می گه حرف زدن رابطمونو صیقلی میکنه، فرم و حالت میده و در نهایت ازش یه تندیس باشکوه می سازه...
یار می گه از رابطه اگه غافل بشی پژمرده میشه و می پلاسه...
فرقِ یار با بقیه مذکرهایی که تا به حال دیدم اینه که واسه دوستت دارم گفتن جیره بندی نداره. هر روز و هر لحظه بهم میگه و نشون میده که منو دوست داره. رابطه ی ما میتونست خیلی عادی تر از اینها باشه اگر اون تلاش نمی کرد و انرژی نمیذاشت و من ازش انسان بودن رو یاد نمی گرفتم...
یار می گه بیا حرف بزنیم...
من به حرف زدن باهاش معتادم...
دلم میخواد امشب یه شام سبک و یه فلاسک چایی بردارم باهاش برم یه گوشه ی دنج بشینم و فقط حرف بزنم، گوش بدم و از جادوی صدا و چشمهاش مست بشم.
یار ِمن کوچه به کوچه،
خم به خم،
شهرِ دلم می داند...
شهرِ دلم می خواند...
یارِ من هست که اندوهِ دلم کم بشود...